مرگ سحاب / مرگ اتنا / عطش مرگ/ زنگی برای بیدار باش حادثه ....

خرید بک لینک
شايد درظاهر مرگ سحاب هيچ خط و ربطي به مرگ اتنا كوچولو نداشته باشد . سحاب يك پسر بيست و پنج ساله از خانواده ي بسيار مرفه بود . كه پارسال خودش را از طبقه بيست و چهارم هتل چمران شيراز به كوه پرتاب كرد .

تكه تكه هايش را دو روز بعد ياقتند . و اتنا دختري كوچك پر از شوق زندگي بود كه هنوز زندگي را نشناخته بود و تازه داشت مزه مزه اش مي كرد . و شايد تنها ربط من به اين دو مادرانگي باشد . كه مي توانم خودم را جاي مادرانشان بگذارم و براي هر دو عزيز روزها عزاداري كنم . اما انچه ذهن مرا به سوي اين هر دو به اشتراكي ناگزير سوق ميدهد . ديدن ثبت لحظه هاي اخر است از چشم دوربينهاي مدار بسته سحاب ارام ساكت اما سرگردان سيگار اخرش را خاموش مي كند و بسوي بالكن مي رود . و از چشم اندازي كه شيراز را زير نظر دارد از حفاظ بالكن مي پرد . و از چشم دوربين محو مي شود. تا عطش مرگي خود خواسته را در خود فرو بنشاند . اتنا سرگردان و ساكت بدنبال رفع عطش به قتلگاه مي رود و از چشم دوربين محو مي شود .

مي ماند يك نياز يك عطش كه در هيچ كجاي اين فيلمهاي اهسته سياه و سفيد ديده نمي شود. از نظرها دور مي ماند.

عطش هر دو را به قتلگاه مي برد . عطشي كه در فيلمهاي حمله مردم به محل كار قاتل جز به هيات خشم و انتقامجويي نديدم . در ضجه هاي مادر سحاب و اتنا جز به هيات درد و درد و درد نديدم .

من در مردم و مادران اين هر دو پشيماني از نا اگاهي نديدم . جستجوي علت يابي عطش مرگ نديدم .

سحاب بي پناهي خود را، نا كارامدي و ناداني اجتماعي را كه به عطشش نشانده به هتل چمران مي برد و از طبقه ي بيست و پنجم به كوه مي كوبد . مردم نشانه ها و باقيمانده هاي معلول را كه حالا تبدیل به علتي بزرگ شده به اتش مي كشند و ويران مي كنند .

خانواده سحاب نشانه هاي و معلولهاي بر جا مانده از يك علت بزرگ را در زرق و برق بادبادك هاي سياه و سرخ و كيك تولد و هزاران عكس و شمع و گل مي پيچند . و تحويل اجتماعي بيمار ميدهند . مادر و پدر اتنا تقاضاي قصاص و اشد مجازات را ابي بر عطش از دست دادن فرزند مي بينند.

دولت عفت عمومي را جريحه دار مي بيند .و قصاص سريع و شتابزده را ابي بر عطش خشم مي بيند.

اما هيچكس در اين ميان به اتناها و سحاب ها و و رنگرزهاي بيشماري را كه در اين شهر بيصدا مي لولند و عطش به مسلخشان مي برد نمي بيند .

كاش به جاي اين همه خشم به جاي اينهمه لفافه پيچي هاي پر زرق و برق كسي پيدا ميشد از عطش چيزي مي گفت از ابي كه بايد بر عطش هزاران اتنا و سحاب و رنگرز پاشيد .

از ابي كه بايد بر عطش يك جامعه تشته كه بيماري دارد زير پوستش وول مي خورد .

از جامعه اي كه پوست تنش دارد از عطش مي تركد

و سحاب مي زايد و اتنا مي زايد و هزاران رنگرز مي زايد از عطش جامعه اي كه زير نگاه سياه و سفيد دوربينها هاي مدار بسته براي رفع عطش اهسته اهسته دارد به قتلگاه مي رود.

از عطش جامعه اي كه طناب دار بگردن در انتظار مرگ روزي هزار بار خاموش مي ميرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۶ساعت 12:16 توسط باران |
باران ...

ما را در سایت باران دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 14:56

صفحه بندی