درمانده ست در مقابل سوالاتي كه خودش از خودش مي پرسد. و عاجز است از حجمه ي سوالاتي كه ديگران مي پرسند .
من نمي دانم / كيستم ؟چيستم كه بودم چه بودم ؟ / خودم را بياد نمي اورم چه رسد به ديگران
در براير اينگونه سوالات پاسخي ندارم فقط تهي ميشوم . خالي مي شوم . و به دامان خواب پناه مي برم .
اين سوالات را اگر پنج سال پيش مي پرسيديد جواب را مي دانستم . حالا نمي دانم .
مرا به گذشته اي كه بياد مي اورم ارجاع ندهيد . به اينده اي كه هيچ تصوري از ان ندارم هل ندهيد .
اين مرا گيج مي كند . سر در گمم مي كند . افكارم را خرد تر و خراب تر و درهم تر مي كند . به پرنده اي كه دو پايش در
يك مكعب سيمانيست هي نگوييد بپر نمي پرد نمي تواند بپرد فقط بال بال مي زند . خسته ميشود .
ديدن بال بال زدن يك پرنده ناتوان از پريدن چه لطفي دارد ؟
بيشتر از هر وقت ديگر به ناتواني خودش پي مي برد از عاجز بودن خودش مطلع ميشود نا اميد تر ميشود .
نمي توانم بپرم بال بال ردن پرواز نيست اداي پريدن در اوردن كار من نيست بگذاريد سر به زير پر فرو ببرم و بخواب پرنده هاي تهي از پرواز فرو بروم .