نذر ربابه خاتون ...

خرید بک لینک
افطاري چهار شب جمعه ماه رمضان نذر مادر پدر بزرگ است .

نذري كه از مادر پدر بزرگ ربابه خاتون بر شانه هاي پدر بزرگ نهاده شد . و بعد از پدر بزرگ بي بي مادر بزرگ پدريم تا زنده بود . بعد از بي بي ، عموي بزرگم عهده دار اداي اين نذر بود و پس از فوت عمو از سال ٧٩ بمن سپرده شد . كليه ي هزينه ها نسل به نسل از در امدي كه ربابه خاتون و باقي وصي ها گذاشته اند پرداخت ميشود . اما مسيوليت سختيست . تصميم گيري براي انتخاب غذا و و طعم و كيفيت و اماده شدن سر موقع يك طرف است بسته بندي و گرم نكه داشتن و دقت در سرويس مرتب دادن يك طرف ديگر انتقال به محمديه ( محل افطاري ) يك نقل ديگر ... اما وصيت اصلي كه واجب الاجراست اين است كه هيچ كس نبايد از سر اين سفره گرسنه يا دلخور برود.

درها بايد باز باشد و هر كس وارد شود بايد پذيرايي بشود . و اين بعد از يك روز سخت استرس زا ترين قسمت ماجراست .

از صبح كله سحر حاج مم تقي اشپز ومن دست به كار شديم . و من در حد مرگ غر زدم . انقدر كه دلم براي حاج سيد مم تقي سوخت . از بس كه مظلوم و معصوم است اين بشر. غذاها را كه دادم رفت خودم هم رفتم .سر كوچه توي ماشين نشستم .

دلم ارام نمي گرفت. به حاج سيد مم تقي سپردم هر خبري شد بيا بگو .

تا اين چهار شب بگذرد من هم ميميرم و زنده ميشوم .

ديدم حاج سد مم تقي امد كه خانم جان مدير محمديه مي گويد بايد درها را ببنديم. اگر درها باز باشد مردم هجوم مي اورند . و ممكن است غذا به همه نرسد.

گفتم نه !درها باز بماند اگر جمعيت زياد شد غذايي كه به تعداد فاميل كنار گذاشته ام . را ميدهم .

ولي استرس داشت مرا مي كشت . فقط تنها كاري كه مي توانستم بكنم توكل بود.

چهار تا سرباز كنار ماشين درنگ كردند با لهجه ي مردمان بندر عباس پرسيدند خانم كجا نذري ميدن گفتم توي گوچه با خنده روانه شدند .

مدتي گذشت كوچه خلوت شد چهار سرباز خندان را ديدم كه دارند از گوچه بيرون مي ايند جلو رفتم و با اضطراب پرسيدم غذا بشما رسيد ؟

با خوشرويي جواب شنيدم بله . پرسيدم كسي توي كوچه هست كه غذا نخورده باشد گفتند نه ما اخرين بوديم

و يكشان پرسيد شما چي غذا گيرتون امد؟

گفتم نه

دست توي پلاستيك برد و يك بسته غذا بيرون اورد گفت ما چهار تا دو تا غذا برامون كافيه با هم مي خوريم . اين مال شما

بگيريد ندريه تعارف نكنيد عطر و بوش كه خوبه

... غذا را گرفتم تشكر كردم و خواهش كردم يك لحظه تشريف بياريد دم ماشين از توي ماشين دو تا غذا در اوردم دادم دستشان

گفتم ببريد سير بخوريد نوش جانتان . سر بازها خنديدند من خنديدم فكر مي كنم ربابه خاتون هم داشت مي خنديد

باران ...

ما را در سایت باران دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 2 تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 3:04

صفحه بندی