مي دانستم دارم سرما مي خورم اما صدايم در نمي امد. مي گفتم ، همسرم مي ترسيد شلوغش مي كرد حالا بيا هزار بار قسم بخور كه طوريم نيست فقط سرما خوردم . مگر باور مي كند
به تازگي همه خانواده نسبت به مريضي هاي ساده من هم حساس شدند . اين نوع وابستگي را دوست ندارم . عين بچه ها يي كه به مادرشان وابسته باشند .بخصوص در مورد همسرم
وقتي خانه است كافيست از جلو چشمش دو قدم دور بشوم صدام مي كند . انگار بچه هايي كه پر چادر مادرشان را ول نمي كنند . ميترسند مادر برود گم بشوند. خنده دار است و دلگير كننده . كه بنشيني تا همسرت غذايش را بخورد . لباسش را بپوشد . از در بيرون برود . اينها اسمش عشق نيست وابستگيست . خسته ات ميكند . گاهي نمي توانم حدس بزنم اين مرد چطور مدرسه مي رفته چطور دانشگاه رفته اصلن قبل از من چطور زندگي مي كرده.
چطور كارهاي شخصيش را به تنهايي انجام ميداده؟
گر چه اين مدل از زندگي شايد ايده ال من نباشد اما اسيب سخت بمن نمي زند . رنجيده خاطر نمي شوم ازار نميبينم . و شايد همين كافي باشد براي اينكه ارامشت را حفظ كني .
از نيمه هاي شب فين فين و ابريزش چشم هم به لرزيدن اضافه شد .
بخودم نهيب زدم سرما خوردگي!
حالا نه اصلن وقتش را ندارم كلي كار دارم الان نه .
ما را در سایت باران دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 3