اغوش : قسمت سوم

خرید بک لینک
شده گاهي شعله ي هيجان و پايكوبي ديگران در گيرت كند ؟ چنان كه بي پايي خودت را فراموش كني و بزني بدل رقصندگان هيجان زده و خودت را زير پاهايشان حس كني بي اينكه فريادت بجايي برسد ؟ترس تمام وجودت را بگيرد لگد بشوي نه راه پيش داشته باشي نه پس ؟

اولين بار علي را در چنين حالي ديدم . عروسي خواهرم بود . تب پايكوبي و شادماني دوستان جوان عروس و داماد زده بود بالا هي بالا و پايين مي پريدند . من اما اتشفشان بودم . به خواهرم گفته بودم نكن . از اين عصباني نبودم كه به حرفم گوش نداده بود . كه به خواسته ام بي اعتنايي كرده بود حرف پدر را زمين انداخته بود . از اين عصباني بودم كه مي داند اشتباه كرده و مي ترسد از اعتراف ...

هيچوقت از ادم ترسو خوشم نيامده . از ادمي كه بخاطر ترس بخودش هم دروغ مي گويد بيشتر بدم مي ايد.

ميان اين بالا و پايين پريدنها در عمق نگاهش حرفي داشت مبني بر اينكه مي روم خودم درستش مي كنم .

چيزي را كه من مي دانستم درست نمي شود و خودش بعد چهارده سال اعتراف كرد كه هر كاري كردم درست نشد .

چيزي كه چهارده سال مرا به سكوت و بي اعتنايي نسبت به خواهرم وا داشت و من بي رحمانه بي اعتنايي كردم و سوختم و براي دروغهايي كه در مورد خوبيهاي زندگيش مي گفت غم خوردم و بروي خودم نياوردم. فقط فاصله گرفتم . و دور و دور و دور تر شدم

ان روز دلزده ازلگد پراني دوستان عروس و داماد به جهش هاي بي قواره شان نگاه مي كرد م . چشمم به بچه ي چهار پنج شش ساله اي افتاد كه وحشت زده زير دست و پاي جماعت پر شور نشسته بود انقدر وحشت زده كه تكان نمي خورد . فريادش بجايي نمي رسيد بچه را از ميان جمعيت برداشتم نشاندم روي صندلي و تحكم كردم كه بچه رفتي بين اين جماعت مست پر شر و شور چكار ؟ نگفتي لگد مالت كنند .

با لجبازي گفت رفتم برقصم . لجم گرفت از سر تق بودنش گفتم راه باز جاده دراز برو برقص لگد شدي پاي خودت . ارام از صندلي ليز خورد پايين و حركتي عجيب بود بين خزيدن و چهار دست و پا ...

مشكل داشت پاهاش و من اين را نميدانستم

بعد ها فهميدم كه مادر بچه را برداشته و به المان پناهنده شده ...

علي را ده سالي ميشود كه نديده ام . الان بايد بيست و دو ساله باشد .

عكسهاش مي گويد جوان برومندي شده فقط روي ويلچر است . تمام برنامه ها را علي چيده مشتاقم ببينمش و به دانم ايا هنوز مي خواهد بي پا و از سر شوق بين جماعت مست رقصنده برقصد يا شوق رقصيدن بي پا در او فرو نشسته ؟ او را نمي دانم اما خودم نخواهم گذاشت بفهمد من شوق رقصيدن را سالهاست از دست داده ام من از لگد شدن زير دست و پاي اين جماعت مست رقصنده وحشت دارم .

جماعتي كه مست مي رقصند به سر و به زير پايشان اعتنايي ندارند

شايد يكي بي پا شوق رقص بجانش افتاده باشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 0:25 توسط باران |
باران ...

ما را در سایت باران دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 4 تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 1:15

صفحه بندی