اغوش : قسمت اخر ....

خرید بک لینک
دو هفته اخر سفر را مي خواهم در فرانسه بگذرانم . پاريس را دوست دارم به دو دليل دوم زيباييش هست و گيراييش اسمان ابريش و بادهاي نرم و نوازشگرش كه ابرها را يك جوري توي اسمان جابجا مي كند انگار كه تابلو نقاشي هاي لوور به صورت زنده توي اسمان دارد ترسيم ميشود هر وقت بسمت اسمان نگاه مي كني يك اثر هنري زيبا كه تا حالا نديدي پيش چشمت اشكار ميشود ... و بخاطر سن كه يك رود نيست روح مادريست كه روان است درزندگي فرزندانش . و بخاطر پرلاشز و بخاطر دوستان زيادي كه انجا دارم كه يادگار كودكي منند . اما دليل اول" يوپه " ست

يوپه خانم از دوستان قديمي ماست همسر دكتر قهرماني بزرگ ....

بعد از مادرم هيچكس را نديدم كه به اندازه يوپه عاشق همسرش باشد .

او از بچه گي ها ي ، من ان زماني كه هنوز پاريس را نديده بودم . نماد زادگاهش بود نماد كشورش مليتش

و عجب نماينده خوبي . مهربان و زيبا و بخشنده تميز و سفيد كشيده و بلند بالا ....اينكه مي گويم نماينده خوب خيلي جديست . به نظرم مهم است ادم چقدر نماينده زاد بومش باشد . توي حس ادمها تاثير شگرفي دارد . اينكه تو جايي بشنوي يا ببيني كسي دارد با زبان يا لهجه ي ادمهايي كه توي ذهنت رد پاي گذاشته اند . حرف مي زند . حتي اگر خوشمزه ترين غذاها يا زيباترين اثر هنري هم باشد . اگر خط و ربطشان ازار دهنده بوده باشد . باز بي ميل ميشود ان پيش زمينه خرابش مي كند .

يوپه اما عاليست هر جز از رفتارش نشان از سرزميني مهربان ميداد . و هنوز هم ... احساس خوبيست ديدن زادگاه اين زن مهربان حس امنيت و اعتماد ايجاد مي كند .... .

من فكر مي كنم ادمي به امنيت و اعتماد زنده ست ...

هيچ چيز تاكيد مي كنم هيچ چيز توي زندگي ادمها بخصوص زنها جاي امنيت و اعتماد را نمي گيرد. و لاكردار عجيب كمياب و كيمياست...عجب بي بهاست .... عجب بنياني و ريشه ايست جاي خاليش حفره ايست توي هر رابطه اي. و امان از ادمهاي سست راي و غير قابل اعتماد را كه خودشان را معتمد جا مي زنند . و امان از اناني كه تيشه به ريشه ي اعتماد ادمها ميزند .

يوپه در استانه هشتاد سالگي هنوز قبراق است زيباست و اندامش را حفظ كرده با اينكه پنج فرزند براي همسر ايرانيش بدنيا اورده ...

از برلين بطرف پاريس كه حركت مي كرديم احساس مي كردم دو پينگ ويتامين سي و مسكن و كافيين جواب نميدهد .

به پاريس كه رسيدم يوپه و بچه ها . چنان ذوق زده دور هم جمع شده بودند كه دلم نيامد فاش كنم چقدر حالم خوب نيست .

داشتم فيلمم را بازي مي كردم كه يوپه اعلام كرد كه براي امشب كافيست فردا هم روز خداست . فرار نمي كند كه .... و همه را فرستاد سر زندگيشان .

و ارام رفت بالا مشغول جمع كردن ميزها بودم امد دستم را گرفت و گفت :

تا دوش بگيري تختت رو مرتب مي كنم . يك احساسي شبيه بچه اي كه در مقابل مادرانگي مادر تسليم ميشود . امد بالا پتو رو كنار زد و فرستادم توي تختخواب . كنارم نشست دست روي پيشانم گذاشت و با لهجه زيباي فرانسوي فارسي گفت بچه ي كوچك م چي شده ؟ خيلي خسته اي فكر كنم داري سرما مي خوري

حرف ميزد نمي دانم از كه و از چه فقط مي دانستم اين لحن اين نوازش و اين

اغوشي كه بي هيچ حرف و بياني بروي من گشوده بود مهر گياهي بود كه قطعن فقط در

سرزمين اغوش يوپه روييده بود.

باران ...

ما را در سایت باران دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 16:03

صفحه بندی