اندر حكايت طلبيدن امام رضا...

خرید بک لینک
شب كه امد خانه بر خلاف صبح لبش خندان بود . چند تا بليط توي دستانش تكان تكان مي خورد .

گفتم اينا چيه ؟ گفت بليط مشهد تا امدم دهان باز كنم گفت نه نيار امام رضا طلبيده . مي خواهم نماز عيد را توي حرم بخوانم . دو روزه مي ريم و بر مي گرديم .

عيد فطر در جوار امام رضا كيف دارد ادم ارام ميشود .

چمدان بستم بقدر يك روز و نصفه اي دنبال دل خواهيش راه افتادم .

حقيقتش را بخواهيد من توي خانه اي بزرگ شدم كه والدينم سمت قبله را هم نمي دانستند . هنوز هم .

دين پدر انسانيت بود . و جز اين به من و خواهرهايم نياموخت . گفت برويد خودتان هر سلوكي كه مطابق با ادميت بود دنبال كنيد . نماز خواندن و قرايت قران را توي مدرسه ياد گرفتم . فكر كنم ادمها بايد اين جور چيز ها رو از خانه ياد بگيرند تا برود توي خونشان و گرنه از ياد مي رود . مثل فيزيك و شيمي ...

تا رسيديم دوش گرفتند و غسل زيارت كردند و رفتند حرم من ماندم و اسمان مشهد كه از پنجره به تماشايش نشستم .

ظهر بر گشتنز و باز عصر هواي حرم لباس پو شيديم راهي شديم .چادرمرا كه از توي كيفم در اوردم . سعي كردم خيلي چيزها را فراموش كنم . حالا كه اينجام از موقعيت زماني و مكاني لذت ببرم .

دم كفشداري فلان قرار گذاشتيم راس ساعت معين براي بازگشت . فضاي بدي نبود ادمها هر كدام به طلبكاري مهر گياهي امده بود . با اعتقاد خودشان يكي دعا مي خواند يكي نماز يكي گريه مي كرد يكي استغاثه يكي ناله .

وارد صحن حرم شدم و از دور به نظاره ايستاده بودم و نجوا .با خودم عهدي دارم . ضمن اداي احترام به ساحت هر كس كه مريد و مراد معتقدينش هست جز يا خودش ياي ديگري صدا نزنم .

كه ناگهان جمعيتي مثل سيل خروشان وارد شد . تا امدم خود را كنار بكشم دير بود جمعيت هل ميداد . و جسمم را مثل پر كاه توي باد مي راند به سمت جلو هر چه زور زدم خودم را بيرون بكشم نشد . انقدر فشار زياد بود كه انگار لابه لاي ديوار

گوشتي داغ گير افتاده بودم . هوار كشيدم داد زدم ولم كنيد ولي انگاري اقا سخت مرا طلبيده بودم با فشاد انقدر جلو رفتم كه با صورت كوبيده شدم به خنكي فلزي حرم مثل مارمولك كف دمپايي ابري استخوان صورت و قفسه سينه از شدت فشار طلبيده شدگان داشت مي شكست .

بي اختيار با اخرين نفس باقي مانده گفتم با خدا بگو ولم كنند .ديدم خدا اين وسط بسته زبان كاره اي نيست گفتم يا امام رضا خير ببيني بگو ولم كنند .

تا فرشتگان پر گرد گيري بدست نازل شوند و مرا از كام طلبيده شدگان بكشند بيرون مرگ را بچشم ديدم . خوب شد نمردم معني طلبيده شدن را نفهميده بلكه چشيدم .

از بيرون جناب همسر پرسيدند دستت به ضريح رسيد . عرض كردم دستم اين وسط چه غلطي ميكرد تمام وجودم به ضريح رسيد . جاي همگي خالي ....

گفت امام رضا بطلبد همين است

باشد نصيب همه بشود اين طلبيدناما نه اينجوري

باران ...

ما را در سایت باران دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 2 تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 21:54

صفحه بندی