اتاق امن...

خرید بک لینک
صداي پاش را از پشت در اتاق خواب مي شنوم . مي ايد پشت در اتاق مكث مي كند و بر مي گردد . مطمينم كاري دارد .به ساعت نگاه كي كنم . از وقت معمول بيرون رفتنش نيم ساعت گذشته .... حتمن چيز لازم دارد و فكر مي كند هنوز خوابم. بلند مي شوم از جام بي توجه به دردي كه اين روزها مرا كشته .

سلام ميكنم و مي گويم : لباسات رو اماده گذاشتم روي صندلي اتاق كارت مي گويد : جورابهايي كه گذاشته اي ساق پام را اذيت مي كند. ميدانم بهانه ست بروي خودم نمي اورم . خب يكي ديگه بردار . دست دست مي كند .

مثل كسي كه حرفي براي گفتن دارد . چهره ام را باز تر نشان ميدهم . تا راحت حرفش را بزند .

از جا جورابي يك جفت جوراب كه مارك كوچكي دارد دستش ميدهم تا بقول خودش جورابها ساق پاش را اذيت نكند . و مي دانم ساق پا بهانه ست .

گيج جوراب را از دستم مي گيرد . بپوش ديرت شده !

نگام مي كند . مثل كسي كه مشتاق شنيدن است . لبخند مي زنم .

چيزي شده ؟

مي گويد: گذشته ازارم ميدهد . بعضي روزها مرا توي خودش مي كشد. نمي توانم از شرش خلاص بشوم .

مي گويم براي خودت اتاق امني بساز باب ميلت از راهروي گذشته عبور كن . يك كيسه زباله بردار هر فكري كه اذيتت مي كند توش بريز سرش را گره بزن بگذار پشت در اتاق برو توي اتاق امنت و در را از پشت ببند . اينجوري از شرش خلاص ميشوي .

ميگه توي راه چكار كنم ؟ وقتي رانندگي مي كنم ؟ ميگم بلند براي خودت اواز بخوان . چيزي بخوان كه به غمها راه ندهد .

مي گويد بعضي وقتها كه از سر كار بر مي گردم خانه حس مي كنم انقدر فشار روي دوشم هست كه مي خواهم فريادبزنم . دلم م ي خواهد زودتر بگردم خانه

مي گويم : جايي خلوت كنار بزن و فرياد بكش تا انجايي كه حنجره ات قدرت دارد داد بزن خالي ميشوي .

تا لباس بپوشد . يك ساعتي حرف مي زنيم . دلش امن مي شود تا دم درحياط مي رود و باز بر مي گردد .

اهسته مي گويد . ببخشيد خيلي اذيتت كردم .

و من براق مي شوم بخودم كه در اعماق دلم نمي توانم ببخشم . نه اينكه كينه اي باشد يا خصومتي

فقط "انچه كردي با دل من قصه ي سنگ و سبو بود "

لبخند مي زنم از نوع زهر ماريش دلم ميخواهد دست ببرم از كاسه چشمم را در بياورم كه هميشه رسوا مي كند دلم را ....و زبانم كه در كامم به دروغ نمي چرخد .برو بسلامت ....

حالش هنوز ابريست . كمي بهتر از صبح صداي بسته شدن در پار گين گ كه مي ايد از اتاق امنم در مي ايم . . گيسه خاطره هام را از پستوي قلبم مي ريزم بيرون و مي ريزمشان كف اتاق و توي خرت و پرتهاش دنبال بخشش مي گردم .

يادم مي ايد بخشش را برده ام توي اتاق امن براي گاه هاي بي خوابي دلم براي زمانهايي كه راه چاره اي نمي ماند جز

بخشيدن . زير باشم گذاشته ام . براي جسمم مي بخشم براي روح م اما

....

نتوانسته ام نمي توانم .

اتاق امنم امن نيست بخشش دروغيست كه نا امنش كرده است

. قاضي و متهم در اتاق امنم مدام جلسه بر پا مي كنند . و هيت منصفه طبق معمول وارد شور مي شود رايشان اين است

هر دو محكوميم به عفو مشروط با تحمل سكوت

تا زمان مرگ

باران ...

ما را در سایت باران دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 2 تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 21:54

صفحه بندی