دلم مي خواهد بنويسم ....سالهاست اين جماعت دهان مرا بسته اند به هر قسمي با هر اسمي ....من از اين دهان بسته خسته ام مي خواهم برگردم به هواي خودمان به شانزده سالگي به عاشقي ....گور پدر هر كس كه مرا از تو جدا مي خواهد دختر هيچ كس نيستم همسر هيچ كس نيستم معشوق كسي نيستم اگر بخواهد دوباره تو را در من بكشد.مي خواهم برگردم از نو بنويسمت و بگويم و بگويم بگويم تا خودت خجالت بكشي و برگردي .تا يادت بيفتد سالها اينجا در استانه دروازه ادمياني ايستاده ام كه مرا به سرزمينشان راهي نيست .تو بايد برگردي يعني ما بايد برگرديم به عاشقانه هايمان بايد بيايي به جرفهايي كه بيخ گلويم را چسبيده گوش بدهي .بايد بداني كه رفتنت اتشي نشانده بر دل ...نه من اين ادمها را مي فهمم .نه انها مرا برگرد ببين تمام عاشقان عالم بسوي معشوقه هايشان رفته اند تنها تويي كه توي ان عصر كذايي رفتي و من هنوز اينجا منتظرم كور و كر و لال با دلي كه سپرده نمي شود بكس كسي نمي خواهدش .لااقل بگو كجاي اين زمين فرو رفته اي نتا من دنبالت بگردم .حرف دارم حرف كلي يك عالمه.... باران ...